تبلیغات |
عشق آسمانی (اشعار برگزیده)
عشق آسمانی یعنی عشق به همه خوبی ها
|
|
|
مــــردان هـــم قــــلب دارنــــد . .
فقط صدایش، یواش تر از صدای قلب یک زن است! مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند! ...شاید نـــــدیـــــده باشـــــی؛ اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند! هر وقت زن بودنت را میبینم؛ سینه ام را به جلو میدهم، صدایم را کلفت تر میکنم... تا مبادا، لرزش دســــت هایم را ببینی !!! مرد که باشی، دوست داری، از نگاه یک زن مــــرد باشی ... نه بخاطر زورِ بازوها بلکه به خاطـــــر... تکیه گاه بودنت... به خاطـــــر مرهم بودنت... به خاطـــــر امنیت آغوشت... نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 خرداد 1391 توسط مهدی فرجی
| نظرات ()
طبقه بندی: اشعار خودم، برچسب ها: پدر، ![]() سلام
. بعد از مدت ها تصمیم گرفتم که دوباره مطالب سایت رو بروز کنم. دوست
داشتم پیشاپیش به مناسبت روز پدر ، یکی از شعرهای قدیمی وبلاگ رو دوباره
بازخونی کنم. این شعر رو خودم در مورد پدر سرودم، امیدوارم هرجا که هست
همیشه موفق و شاد باشه، من همهء زندگیم رو از پدرم دارم و ایشون رو با یک
دنیا هم عوض نمی کنم.
(تقدیم به پدر عزیزم به مناسبت روز پدر و تولد مولای متقیان، علی (ع))
پدر ســــر واژه ای از شعــــــر هستی پــدر زیباتـــرین تكــــــواژهء معــــنای هستی پدر پـــروا نه ای بر گــــــرد یك شمع پدر سوزد ز خشم شعلهء غمــــهای هستی دلش همچون نگاهش گرم و گیراست نگاهش روشنی بخش همه شبهای هستی وجــــودم بر وجـــــودش بسته پیــــوند نبودش آتشــی بر خرمــــــن زیبـــای هستی همه افـــــكار و آمالـش دلــــی خوش برای كودكــــش در دامــــن رویـــــای هستی علی (ع) الگـــوی او بودسـت و هر بار علیوارش بدیدمم در همـه غمهـــــای هستی دلــم میخواسـت ، خوشـحالش ببینم در این یكتـــــا شــــــب از شبـــــهای هستی ســــرودم شعــــــری و آواز كـــــردم "پدر، تنها تویی یكتـــــا ترین یكتـــای هستی"
بازخوانی قدیمی (مهدی فرجی – سه شنبه 26 / 4 / 1387 - تهران) نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 بهمن 1389 توسط مهدی فرجی
| نظرات ()
طبقه بندی: اشعار زیبا، برچسب ها: قمر، فرشته، گنج، شمع، رنج، مولانا،
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور ازین بی خبری رنج مبر هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو گفتم ای دل چه مه است این دل اشارت میکرد که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 دی 1389 توسط مهدی فرجی
| نظرات ()
طبقه بندی: اشعار زیبا، برچسب ها: آب، آتش، مقدس، باد، شب، چراغ، پاکی، آب و آتش نسبتی دارند جاویدان
مثل شب با روز، اما از شگفتیها ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما آتشی با شعله های آبی زیبا آه سوزدم تا زندهام یادش كه ما بودیم آتشی سوزان و سوزاننده و زنده چشمه ی بس پاكی روشن هم فروغ و فر دیرین را فروزنده هم چراغ شب زدای معبر فردا آب و آتش نسبتی دارند دیرینه آتشی كه آب می پاشند بر آن ، می كند فریاد ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند آبهای شومی و تاریكی و بیداد خاست فریادی، و درد آلود فریادی من همان فریادم، آن فریاد غم بنیاد هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود من نخواهم برد ، این از یاد كآتشی بودیم بر ما آب پاشیدند گفتم و می گویم و پیوسته خواهم گفت ور رود بود و نبودم همچنان كه رفته است و می رود بر باد مهدی اخوان ثالت نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 دی 1389 توسط مهدی فرجی
| نظرات ()
طبقه بندی: اشعار زیبا، برچسب ها: علی شریعتی، مرد، مردانگی، نامردی، عشق، چارچوب عشق، قلب، عاشق، مرد ها در چار چوب عشق٬ به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند! برای اثبات کمال نا مردی آنان٬ تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن ٬ احساس می کنند مردند. تا وقتی که قلب زن عاشق نشده ٬ پست تر از یک سگ ولگرد٬ عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی میکنند اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد ٬ به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!! و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو میکنند... «دکتر علی شریعتی » نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 آبان 1389 توسط مهدی فرجی
| نظرات ()
طبقه بندی: اشعار زیبا، برچسب ها: پاییز، دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را… این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند! فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش… شروع میکنی به خرج کردنشان! توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟ بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها! سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری… اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر. تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند دکتر شریعتی قدرت و صلابت یه مرد در پهن بودن شونه هاش نیست قدرت و صلابت یه مرد این نیست که چقدر بتونه صداش رو بلند کنه قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چند تا رفیق داره
قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چه قدر در محیط کار قابل احترام هست قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چقدر دست بزن داره
زیبایی یه زن باید از چشماش دیده بشه زیبایی یه زن به خط و خال صورتش نیست هیجانی که در زمان دیدار از خودش بروز میده زیبایی یک زن هست چیزی که با گذشت سالیان متمادی افزایش پیدا میکنه. |
|