|
عشق آسمانی (اشعار برگزیده)
عشق آسمانی یعنی عشق به همه خوبی ها
|
|
|
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 بهمن 1388 توسط مهدی فرجی
| نظرات ()
طبقه بندی: عمومی، برچسب ها: زندگی، اشک، لبخند، دنیا، قلب، 1) دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
2) هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث ریختن اشکهای تو نمی شود. 3) اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. 4) دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. 5) بدترین شکل دلتنگی برای کسی آنست که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید. 6) هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود. 7) تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای یک نفر تمام دنیا هستی. 8) هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران. 9) شاید خدا خواسته است که بسیاری از افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این صورت وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی. 10) به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن. 11) همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده است دوباره اعتماد نکنی. 12) خود را به فردی بهتر تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد. 13) زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری نوشته شده در تاریخ شنبه 19 دی 1388 توسط مهدی فرجی
| نظرات ()
طبقه بندی: اشعار زیبا، برچسب ها: کورش، خورشید، کارون، البرز، پارس، مهر، آریایی، شهنامه، بیستون، آرش، دارا، سارا، دماوند، آسمان، دارا جهان ندارد، سارا زبان
ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 آبان 1388 توسط مهدی فرجی
| نظرات ()
طبقه بندی: اشعار زیبا، عمومی، برچسب ها: دل، خوش، شاخه گل، خاک، سایه، زندگی، آدم، گریه، از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای صورتش بازی کنیم ادامه مطلب نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 آبان 1388 توسط مهدی فرجی
| نظرات ()
طبقه بندی: اشعار زیبا، هجویات و هزلیات، برچسب ها: طلاق، امید، وصلت، دختر، نجیب، پسر، هیچ میدونین چــرا طــــــلاق زیــــــاده؟ چـرا شُـله پیچــــای خـــــــــــانـــــواده؟ یــه ریشتــر م کـــــــه زندگی بلــــرزه همــون دقیــــقه پیــچ و مُهــره هــــرزه بــاید یه جـــــــور باشه مُهره بـــــا پیـچ وگـــــــرنــه کُـــلّ زندگیت میشـه هیـچ خواستی اگه بـــــا کــسی وصلت کنی بـــــاید یــه کم ســـایزشــو دقّـت کـنی ادامه مطلب نوشته شده در تاریخ شنبه 25 مهر 1388 توسط مهدی فرجی
| نظرات ()
طبقه بندی: اشعار زیبا، برچسب ها: دنیا، دروغ، دیوانه، بهانه، دنیا را نگه دارید می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم آنتونی نیولی ![]() نوشته شده در تاریخ دوشنبه 20 مهر 1388 توسط مهدی فرجی
| نظرات ()
طبقه بندی: عمومی، اشعار زیبا، برچسب ها: بوسه، جان، وصال، لبها، گرچه می باشد بهای جـان من لیک دیگر طاقتــم گردیـــده طاق بروصالت هست جان را اشتیاق ![]() نوشته شده در تاریخ یکشنبه 5 مهر 1388 توسط مهدی فرجی
| نظرات ()
طبقه بندی: اشعار زیبا، عمومی، برچسب ها: من، سپید، عشق، لاله، غنچه، این شعر رو داوود آزاد خیلی زیبا خونده ، من از شنیدنش همیشه لذت میبرم. خواجه مگو که من منم ، من نه منم ، نه من منم گر تو توئی و من منم ، من نه منم ، نه من منم عاشق زار او منم ، بی دل و یار او منم یار و نگار او منم ، غنچه و خار او منم لاله عذار او منم ، چاره ی کار او منم بر سر دار او منم ، من نه منم ، نه من منم باغ شدم ز ورد او ، داغ شدم ز گرد او لاف زدم ز جام او ، گام زدم ز گام او عشق چه گفت نام او ، من نه منم ، نه من منم دولت شید او منم ، باز سپید او منم راه امید او منم ، من نه منم ، نه من منم گفت برو تو شمس دین ، هیچ مگو ز آن و این تا شودت گمان یقین ، من نه منم ، نه من منم نوشته شده در تاریخ شنبه 28 شهریور 1388 توسط مهدی فرجی
| نظرات ()
طبقه بندی: اشعار زیبا، برچسب ها: زن، عشق، رنج، قلب، جوانی، مادر، خواب، کودک، دختر، زندانی، ازدواج، همسر، زن عشق می كارد و كینه درو می كند ... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ... می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی ... برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ... در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ... او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ... و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند ... و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد ... و این، رنج است دکتر علی شریعتی
|
|